مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم:
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگهایم از تپش افتاد
همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بود
او فانوسش را به فضا اویخت
مرا در روشنایی ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی مگذشت و من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که؟
او دیگر نبود...ایا با روح تاریک اتاق امیخت؟!
عطری در گرمی رگهایم جابجا شد
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم:
انی گمشده بود...
+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط بهار
|
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه عاشقانه ازادی
فغان و ناله شبگیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت
به چشم خسته من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثهای پیر می شود گاهی
بگو اگرچه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا اشنای درد بگیر
نگو چنین و چنان دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
"محبت" است که زنجیر می شود گاهی...
+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط بهار
|
تقدیم به تو:
اینه ها در چشمان ما چه جاذبه ای دارند؟
اینه ها که دعوت دیدارند...
دیدارهای کوتاه... از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو دیوارهای من
دیوارهای فاصله و چه بسیارند...
اه دیوارهای تو همه اینه اند
اینه های من همه دیوارند...
و:
دوستی
صدای فاصله هاست
فاصله هایی که
غرق ابهامند...
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط بهار
|
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نبایدها
مثل همیشه اخر حرفم و حرف اخرم را با بغض میخورم
عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا....
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست
ان روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند شاید همین امروز روز مبادا باشد...
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نبایدها
هر روز بی تو روز مباداست...
+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط بهار
|