تبليغاتX
فرداها

فرداها

هر کجا هستم باشم!آسمان مال من است.پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است...

 

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و ان يازده ركعت است

بنده: خدايا ....خسته ام ....نميتونم

خدا : بنده ي من دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر بخوان

بنده : خدايا خسته ام برايم مشكل است نيمه شب بيدار شوم....

خدا : بنده ي من قبل از خواب اين 3 ركعت را بخوان

بنده : خدايا 3 ركعت زياد است

خدا : بنده ي من فقط يك ركعت نماز وتر بخوان

بنده : خدايا امروز خيلي خسته ام ....ايا راه ديگري ندارد؟

خدا : بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به اسمان كن و بگو ياالله

بنده: خدايا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد

خدا : بنده ي من همانجا كه دراز كشيده اي تيمم كن بگو يا لله

بنده : خدايا هوا سرد است نميتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم

خدا : بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي كنيم

بنده : اعتنا نمي كند ميخوابد

خدا : ملائكه ي من ببينيد من انقدر ساده گرفتم اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده او را بيدار كنيد دلم برايش تنگ شده امشب با من حرف نزده

ملائكه : خداوندا دوباره او را بيدار كرديم با ز خوابيد

خدا : ملائكه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست

ملائكه : پروردگارا باز هم بيدار نمي شود

خدا : اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع افتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبح ات قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر اورد

ملائكه : خداوندا ...نميخواهي با او قهر كني؟

خدا : او جز من كسي را ندارد ....شايد توبه كرد ....

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااا واقعا عاشقتم واقعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.......

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط بهار| |

پارسال همین موقع ها بود که اسمم رو تو سایت وزارت بهداشت دیدم که با رتبه ۳۲ ارشد اصفهان قبول شدم.البته حدس میزدم قبول شم تازه فکر هم میکردم یکی از دانشگاههای تهران قبول شم که متاسفانه نشد.اولش با دیدن اصفهان یه کم ناراحت شدم اما بعد گفتم بیخیال بابا اصفهانم خوبه و گرچه دور هست اما دانشکده مامایی ش رتبه یک کشور و خلاصه خودم رو دلداری دادمبعد به مامان زنگ زدم و گفتم اونم با شنیدن اصفهان و اینکه قراره باز برم یه شهر دیگه واسه درس  خوندن ناراحت شد  اما برعکس بابا خیلیییییییییییی خوشحال شد. و خلاصه ما راهی شدیم و شروع کردیم...

اسفند بود که شنیدم یه آزمون استخدامی وزارت بهداشت داره میاد الکی الکی به اصرار اطرافیان شرکت کردم گرچه نتیجه ش برام اصلا مهم نبود اما زدو نفر اول محل انتخابی شدم و حسابی در خوشبختی و به قول بعضیا در شانس به روی ماهم باز شد گرچه هیچ کدومش شانسی نیست ...

یه بار حضوری گزینشمون کردن یه بار مصاحبه علمی امروزم زنگیدن که مصاحبه عمومی دارم پس فردا و این شد که من الان مجبور شدم بیام نت و رساله آموزشی دانلود کنم و بشینم رساله خر بزنم.

زندگی مون همش شده خوندن.هی کنکور هی امتحان!تموم شدنی هم نیست.کنکور میدی میمونه امتحان طرح اون تموم میشه کنکور ارشد میاد از اون میگذری امتحانهای جامع استخدامی اگه خدا بخواد از این بگذریم باید بریم دنبال امتحان آیلتس یا تافل و بعد از اونم دکترا!!!!!!!!!!!! یعنی میشه یه روز از همه اینا گذشته باشم؟!......................................

 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط بهار| |

استاد ما گیر داد که بایدبیاین اصفهان واسه ارائه پروپوزال،هرچی گفتیم نمیتونیم بابا چه جوری یه روزه بیایم و برگردیم!خوابگاه نداریم و...بی انصاف گفت به من چه الا بلا باید بیاین و این شد که منم دیروز راهی دیاره این استان مرکزی کشور شدم.اولش چون اتاقمون دست بچه های ترم تابستونی بود یه راست رفتم نمازخونه و اونجا تازه قدر اتاقم فهمیدم با خودم گفتم خدایا کاش میشد تو اتاق خودم و روی تخت خودم بودم!بعد از مدتی گفتم بزار برم یه سری به اتاقمونو دکی زهرا رزیدنت و هم اتاقی خوبم بزنم که دیدم نیست اما اونی که جای ما اومده بود گیر داد که بیاین تو اتاق خودتون البته دیدم تخت خودمم خالیه کلییییییییییییییییییییییی ذوق کردم و بند وبساطم و جم کردم و اومدم ،یک ساعتم هنوز از چیزی که از خدا خواستم نگذشته بود و حالا برآورده شده بود،احساس کردم که خدا چقدر به ما و آرزوهای ما نزدیکه این ما هستیم که این حضور رو درک نمیکنیم متاسفانه و همیشه ناسپاسیم!!!!! بعد از او قرار بود اصلاحات پروپوزالم رو انجام بدم مثلا اما کلا تا نصف شب یا با این هم اتاقی جدیدم که دانشجو سال 6 پزشکی بود حرفیدیم یا تو نت حسسسسسابی گشتم البته بیشتر تو همین فیس بوک.بعدشم خوابیدم ساعت گذاشتم که مثلا ساعت 6صبح پاشم کارامو بکنم که صبحم پشت سر هم ساعت رو خاموش کردم.ساعت 7 صبح بود که دیدم تلفنم میزنگه با خواب آلودگی تمام گوشیمو برداشتم که ببینم این مزاحم سر صبح کیه که دیدم اسسسسسسسسستادس!!!!!! چشمام 4تا شد.گفت خانم ... خواب که نبودید گفتم نننننننننننننننننننننه استاد خواب کجا بود!!!!! گفت تا ساعت 7.45 خودتو برسون دانشکده هی اومدم بهونه بیارم که دیرتر برم و اصلاحاتو انجام بدم اما نشددر آخرین تلاشم گفتم استاد سرویس نیست گفت خودم میام جلو خوابگاه دنبالت!!!!!! 5 دقیقه دیگه اونجا باش.من هم بدو بدو حاضر شدم تا حالا اینقدر سریع آماده نشده بودم.وقتی دیدتم دلش واسم سوخت گفت دیشب خوب نخوابیدی منم کلی آه و ناله که نه استاد خیلی سخت بود بنده خدا خبر نداشت تا صبح تو نت میگشتم،دی : خلاصه امروز با استاد رفتم دانشکده.حال میده هر روز یکی بیاد ببرتت با یه ماشین آماده دانشگاه هاااااااااااااااااا.بهر حال ارائه منم تموم شد و چون پسر استادمون کنکور مهندسی برق قبول شده خیلی حالش خوب بود و همه چی بخیر گذشت خدارو شکر.اگه خدا بخواد دارم همین الان برمیگردم مجددا تهران اما خیلی بی انصافی بود واسه کاری که میشد ایمیل کرد و کلا یه ربع کار داشت این همه کشیدنمون تا اصفهان!!!!!!اصلا چه میفهمن انصاف چیه
نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط بهار| |

يادم باشد ...

يادم باشد،حرفي نزنم كه دلي بلرزد،خطي ننويسم كه آزاد دهد كسي را

يادم باشد، كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد، جواب كينه را با كمتر از مهر

و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد، بايد در برابر فرياد ها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه، درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاك زيستن را


               يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...


يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم، مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام...

نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

               

يادم باشد زندگي را دوست بدارم


يادم باشد هر گاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس

فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم


يادم باشد كه زنده ام


--------------  تقديم به آنكس كه خود نيز آگاه است و دانا

نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط بهار| |

نمیدونم اصلا کسی این وبلاگ منو میخونه یا نه.گرچه اصلا مهم نیست چون من واسه دل خودم مینویسم.

حدود ۲هفته پیش یهویی با بچه های کلاس تصمیم گرفتیم که بریم برای اردوی مشهد اسم بنویسیم.دقیقا فردای روزی بود که با بچه ها شبش رفتیم هتل عباسی و کلییییییییییی خوش گذشت.فرداش هممون تصمیم گرفتیم برای اردوی مشهد هم اسم بنویسیم.البته همه بچه ها نتونستن بیان<یکی بعلت شیفت.یکی متاهل بودن.یکی بچه دار بودن و.... اما بالاخره از جمع ۱۱ نفره کلاس ما ۵ نفر راهی شدیم و امروز روز سفر.و تا یک ساعت دیگه من باید جلوی تالار شریعتی باشم.دیروز وقتی میرفتم سلف از روی پله های اتوبوس خوردم زمین و بدجور پای راستم پیچ خورد اونقدر که از شدت ورم دیگه قوزک خارجی پام قابل رویت نیست وقتی خوردم زمین از شدت درد حس کردم پام شکسته اما اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که واییییییییییییییی مشهد چی میشه!!!!!!! راننده اتوبوس هم بنده خدا میخواست بیاد کمک که من قبول نکردم که البته بعدش بچه ها گفتن خاک تو سرت میزاشتی بیاد بغلت کنه که البته من نذاشتم و این فیض رو از دست دادم

خلاصه که فکر کنم امام رضا مارو طلبیده .گرچه پای ما لنگان است اما خیلیییییییییی خوشحالم که دارم میرم

خب بعلت دیر شدن من دیگه باید برم وگرنه جا میمونم.حلال کنید اگه بدی از ما دیدید

نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط بهار| |

تقریبا ۶ روزی هست که توی خوابگاه تنهای تنهام و تازه معنای تنهایی واقعی رو میفهمم و اینکه چقدر سخت گذشت این چند روز.دقیقا روز آخر که که از سلف بر می گشتیم و بچه ها داشتند میرفتند خونه ایمانه به من گفت بیا تو هم با ما بریم خونه در جوابش گفتم نه حوصله رفت و آمد رو ندارم.گفت ۶ روززززززززززززز تنها میمونی هااااااا  گفتم عیبی نداره تنهایی هم خوبه حال میده!!!!! اما حال که نداد هیچ بلکه خیلیییییییییییییییی هم بهم سخت گذشت.اما خوبی ای که داره اینه که حالا قدر بودن دوستام و آدم های اطرافم رو میدونم.حالا میفهمم که بودنشون حتی اگر حرفم با هم نزنیم چقدر خوبه.و چقدر ما بیشتر اوقات خیلی ساده از وجود این بودن ها میگذریم بدون اینکه لذت حضور کسی رو درک کنیم.!!

امروز بچه ها بر میگردند و من تمام اتاق رو مرتب کردم و مشتاقانه منتظر رسیدنشون هستم تا دوباره دور هم جمع شیم و صدای خنده هامون تا آسمون بره تا دوباره انقدر بلند حرف بزنیم که هی از اتاقهای بغلی و روبرو بیان تذکر بدن بهمون

همین جا به همه ی دوستای خوبم میگم که خییییلی دوستشون دارم و  منتظر درک لذت حضورشون هستم 

(انقدر غرق نوشتن شدم که وقتی دیدم ساعت ۱.۵ از جا پریدم و بدو بدو رفتم پایین که ناهار بگیرم اما بهم گفتند متاسفانه خانم ناهار تموم شد و من نا امید با ظرفهای خالیم برگشتم بالا که امروز رو هم مثل دیشب سر کنم البته دیشب با نون و پنیر و اما امروز با تخم مرغ)

نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط بهار| |

 
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلکها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا
...

و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب ،

اندام تورا ،

مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.


                                                                                                   سهراب سپهری
نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط بهار| |

سلامبهترین مامای دنیا

ضربان قلب  ماما   ،  ترنم    آهنگ    زيبايي    است    كه   به   مادر مهر مادري   مي   بخشد   و   به   نوزاد     دنيايي    جديد    با   همه   زيبايي هايش    هديه    مي    دهد.

شما     فرشتگان   ايثارگري  هستید   كه  نبض   حيات    را   با   دست هاي  پرتوان  خود   در   دامان    مادر   به   امانت  مي  نهید…

"روز  جهانی   ماما بر شما اولین نوازشگرمسافران الهی مبارک"التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط بهار| |

خدایا چقدر دلم گرفته امشب! خودمم نمیدونم چرا...

خدایا خیلی خسته م ! دلم میخواست میومدم پیشت! جایی که فقط من باشم و تو!

خدایا...

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط بهار| |

 

تولد آغاز زیبایی ها ست

 

و تو ناجی این زیبایی هستی

 

روز جهانی ماما مبارک باد

نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط بهار| |

Design By : Night Melody